تبليغاتX
گـــل بــــــادک

خیلی وقت بود ، اونطوری که دلم می خواست پای نوشتن ننشسته بودم. امروز که فرصتی

 پیش اومد خواستم یک دل سیر بنویسم ، اونقدر که تلافی این همه روز و ماه ننـــوشتن  در

 بیارم.

حالا که فرصتش پیش اومده، کمی سختمه.. یعنی نمی تونم اونجوری که می خوام کلمـــات

و جملات رو کنار هم بچینم. بعد از حذف وبلاگ قبلی کلاً تصمیمم بر این بود که دیگه ننویسم

 ، ولی دلم نیود.

این چند ماهه رو نمی تونم توی این چند جمله بگنجونم. اتفاقاتی کم وبیش افتاده، ولی اصل

 نطلب تکرار و تکرار و تکرار ِِِ ... خوبیه اینجا اینه که کسی از اطرافیانم حتی نمی دونن که مـن

 هنوز یه گوشه و کناری واسه خودم مشغولم.  البته تو این مدت حسابی روی خودم کار کردم

و سیستم ِ فکریمو کلی ارتقا دادم. منظورم از ارتقا اینه که ساکت تر ، صبور تر ، تا حدود ِ زیادی

 بد جنس ، دروغ هم می گم و خلاصه لم آدما هم تا اندازه ی زیادی دستم اومده. خودمو وسط

هیچ  معرکه ای هل نمی دم، با کسی بحث نمی کنم و ... اعتراف می کنم اینطوری زندگیــم

راحت تره ، بماند که هنوز به این شخصیت جدیدم عادت ندارم و خودمو به باد انتقاد می گیرم

 گاهی.

همسرم مهربونه و خیلی کاری به کارم نداره و احتمالاً تا حالا حتی متوجه ی این همه تغییر

 در من نشده. خانواده ام هم اونقدر مشغول زندگیه روزمره ی خودشونن که بعیید می دونم

چیزی از این تغییرات احساس کرده باشن. درباره ی دوستانم هم نظر خاصی ندارم، خــیلی

 دیگه خودمو غاطیه بچه بازی هاشون نمی کنم و دیگه مثل قبل به کارشون کاری نــــــدارم،

سرک هم نمی کشم. نمی دونم فهمیدن یا نه. فهمیدنش هم خیلی برایم توفیری نــــدارد.

 زندگیم وارد مرحله ی جدیدی شده که هنوز نمی تونم درست تشخیص بدم چه مرحله ایه .

دچار ِ نوعی بی تفاوتیه احمقانه شدم. کارهایی می کنم که قبلاً کمتر دل و جراتشو داشتم.

 حرف هایی می زنم که قبلاً کمتر اعتماد به نفسشو داشتم. لحن حرف زدنم (که خیلی بچه

 گونه و لوسی بود)، حالا شده مثل یه خانم ۲۷ ساله. خلاصه دروغ چرا از این همه تغییر سر

خوشم. چرا نباشم؟ وقتی برای این روزها کلی با خودم کلنجار رفتم و جنگیدم . این چند روزه

 تهران بارونیه و الان مه گرفته همه جارو. عاشق این هوام و تنهایی دارم نهایت لذت رو از این

هوای پاک می برم.

تنها چیزی که دوست ندارم سبک نوشتن جدیدمه که ایشالا در پست های بعدی جبرانـــش

 می کنم.

نوشته شده توسط گلباد در ساعت 15:37 | لینک  | 

خدایا کجایی؟

نوشته شده توسط گلباد در ساعت 20:29 | لینک  | 

این روزها حتی وقتی حرف های زیادی برای گفتن دارم هم ، زما ن ِتایپ کردن ،کلمات را کم می آورم ،

انگار به راستی دستهایم دیگر با نوشتن غریبه شده اند.

اما از هر چه بگذریم پاییز ...

نوشته شده توسط گلباد در ساعت 1:27 | لینک  | 



یک ساعت که آفتاب بتابد,خاطره آن همه شب بارانی از یاد میرود.

این است حکایت آدمها,فراموشی.....

 ***

چه مغرورانه اشك ريختيم ..چه مغرورانه سكوت كرديم ..چه مغرورانه التماس كرديم..

چه مغرورانه از هم گريختيم ..

غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند.

هديه شيطان را به هم تقديم كرديم، هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...


***


صبر کردن دردناک است ،

و فراموش کردن دردناکتر ،

ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی

باید صبر کنی یا فراموش!


***

آنکه میگرید یک درد دارد و آنکه میخندد هزارو یک درد.


***

زندگي يعني : بخند هرچند غمگيني ، ببخش هرچند که مسکيني ، فراموش کن هر چند دلگيري


***

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ،

فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها


***


نوشته شده توسط گلباد در ساعت 0:12 | لینک  | 



کاش می شد همه ی سکوتم را برایت بنویسم تا ببینی این مثنوی نانوشته چقدر حرف برای گفتن دارد .......

 ***

من به دنبال دستی بودم برای دوباره روئیدن .. دوباره کاشتن

و تو همیشه همان دستی بودی که شکوفه می چید
***

در نسخه ی رسالت ِ هر شخص ، فراموشی معجزه ای زود باور است
نوشته شده توسط گلباد در ساعت 12:25 | لینک  | 



خیلی ساده 27 ساله شدم و هیچ اتفاق خاص دیگری هم نیافتاد.

تنها امروز فهمیدم که چقدر دستهایم شبیه دستهای  مادرم شده و این که آیا او هم

بیست سال پیش در بیست و هفت ساله گی اش مثل من خالی بود...

نمی دانم یا زندگی واقعاً  دارد تکرار می شود ..... یا من تکراری می بینمش . 

 انگار همین دیروز هفده ساله بودم و در آرزوی بیست و هفت سالگی شبهایم  صبح می شد.

این هم بیست و هفت سالگی!

نوشته شده توسط گلباد در ساعت 10:29 | لینک  | 



هرچه فریاد کشیدیم بجایی نرسید

بگذار سکوتمان شاید بجایی برسد؛

هرچه روی پنجهء پایمان ایستادیم و سرک کشیدیم،

ندیدنمان

بگذار همان میان جمعیت گم باشیم تا ابد

نوشته شده توسط گلباد در ساعت 0:30 | لینک  |